تاريخ : 31 / 6 / 1393 | 1:08 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

          به وبلاگ مهیار کوچولو خوش اومدین   

 

    

       

 

  

 

 

             

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 15 / 6 / 1394 | 11:36 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

من اومدم دوباره چشمک

نه اینکه خیییلی وقته پست نزاشتم اومدم ببینم یادم نرفته باشه مدل تایپ کردن تو نی نی وبلاگ خندونک

وااااای که دلم پر میزنه واسه اینجا

مهیار سه ساله شد

مامان سوده واسش ثبت نکرد چشمک

این روزا حسابی درگیر کار شدم هر روز با مهیار میام سر کار هوام که حساااابی گرم.

ولی خدا رو شکرمهیار خیلی باهام همکاری میکنه یه وقتایی که میبینم کارم زیاد نیست ، میمونیم خونه و از خونه انجام میدم کارامو

تو دفتر هم واسه اش پرستار گرفتم تا کنار خودم ازش مراقبت کنه منم به کارام برسم

خدا رو شکر پرستارشو دوس داره یه وقتایی واسه بازی به منم ترجیح میدش

کلی بزرگ شده پسرم حرفاشم بزرگ شدهخندونک

به زودی بر میگردم  فعلا باااااای بوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : شاهزاده کوچولو تو خرده سیاره هفتم(خاطرات)]
تاريخ : 22 / 9 / 1393 | 8:24 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

جمعه 25 مهر ماه سه تایی کوله بارمونو بستیم و رفتیم سفر

 

 

 

 

یه عالمه بهمون خوش گذشت و استراحت کردیم

 

 

 

 

 

مهیار هم حسابی اون چند روز بازی و شیطونی کرد.

 

 

 

 

http://s3.picofile.com/file/7405065264/14.gif



ادامه مطلب

[موضوع : شاهزاده کوچولو تو خرده سیاره هفتم(خاطرات), اولین های مهیار جون, عکس24تا28ماهگی]
تاريخ : 6 / 9 / 1393 | 11:31 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

سلام سلام من یه مامان خسته ام خندونک

الانم اومدم یه کم غر بزنم برم

با یه پسر شیطون میرم سر کار تو محل کار هم در خدمت پسری هستم

بعد میرسم خونه در حد تماشای دوتا کلیپ باب اسفنجی کنار گل پسری استراحت میکنم

دوباره تغییر وظیفه میدم از یه خانوم کارمند به یه خانم خونه دار خسته

البته ناگفته نمونه که امین وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااقعا کمکم میکنه محبت

دیگه توضیح نمیدم چقدر کمکمه امین جون . اون واقعا که نوشتم خودش واضحه دیگه چشمک

خیلی خسته میشما اما خوشحالم که کارمو دوباره شروع کردم . احساس خوبی دارم کلا

یه دلیل بزرگ خستگی زیادم اینه که

این روزا مهیار خیلی به من وابسته شده همه ی کاراشو من باید انجام بدم

و به خاطر همین فرصت استراحتم خیلی کمتر از قبل شده

مثلا بیشتر وقتها اگه امین یا مامان لقمه بذارن دهنش میندازه بیرون میگه سوده به من غذا بده

یا حتما من باید بخوابونمش من باید ببرمش دستشویی لباساشو من باید عوض کنم هرجا باشم باید کنارم حضور داشته باشه آب میخواد باید سوده آب بده و.........

در این حد گریه

منم یه وقتایی هلاااااااککچل

الان مهیار پیش امین مونده و من اومدم دفتر واسه همین وقت کردم یه سری به اینجا بزنم

چند تا پست دارم که هنوز فرصت نکردم ثبت کنم اینقد دلم میخواد تند تند اینجا رو آپ کنم

اما درییییییییغ

نمیدونم چرا جدیدا اینقدر عقربه های ساعت عجول شدنسوال

تا چشم به میزنی میبینی روز تموم شدمتفکر

مهیار تازگی صبح ها که بیدارش میکنم یه کم بهونه میگیره

همش میگه نریم دفتر اما از خونه که میایم بیرون مشکل حله

چند وقت پیش یکی از واحدهای ساختمون  پسرشو آورده بود سرکار

وااااای یعنی نمیدونین با مهیار چه آتیشی سوزوندن اینجا خندونک چند تا عکس ازشون گرفتم که تو دوربینه بعد تو همین پست ثبت میکنم

فعلا بای من برم تا در نبود مهیار کارای هفته ی دیگه مو هم باید جلو بندازم

 

 

 

 

 

 





[موضوع : شاهزاده کوچولو تو خرده سیاره هفتم(خاطرات)]
تاريخ : 16 / 8 / 1393 | 14:41 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

شنبه 12 مهر با سعیده جون قرار گذاشتیم بچه ها رو ببریم خونه ی بازی مجتمع بوستان

 

 

 

http://falshbaner.persiangig.com/image/arvin%20jan/9.gif



ادامه مطلب

[موضوع : شاهزاده کوچولو تو خرده سیاره هفتم(خاطرات), عکس24تا28ماهگی]
تاريخ : 16 / 8 / 1393 | 13:20 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

سه شنبه اول مهر تولد آرتین جون دعوت شدیم

 

 

 

سعیده جون کلی زحمت کشیده بود وحساااابی بهمون خوش گذشت  بوس

بچه ها یه عالمه بازی کردن  made by Laie

مامانا هم کلی زدیم و رقصیدیم        

 

http://s3.picofile.com/file/7405064294/5.gif



ادامه مطلب

[موضوع : شاهزاده کوچولو تو خرده سیاره هفتم(خاطرات), عکس24تا28ماهگی]
تاريخ : 18 / 7 / 1393 | 22:47 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

پسری من چند وقته ترسو شده  ترسو

سه مورد که خیلی ناراحتش کرده بود  ایناست

مورد اول: شیطان

ششم شهریور نامزدی پسر خاله ام بود که من و مهیار رفتیم مشهد

خونه ی خاله یه حاج خانومی بود  ریزه میزه و مسن .بنده خدا آرووووووم و بی سر و صدا  حرف میزد با صدای ناااازک

مهیار در بدو ورود چشش به او ن افتاد و ترسید و همون موقع تا صدای حاج خانوم در میومد جیغ میزد  گریه

دو سه روزی که اونجا بودیم تا حاج خانوم میومد نزدیک مهیار ، بچه ام از هولش تند تند باهاش بای بای میکرد  که بره یا میگفت خدض بروبرو  (خداحافظ)

مورد بعدی : شیطان

مدتی بود که مهیار وقتی میرفت تو اتاقش به من میگفت سوده این میمونو ببر از اینجا من میتسم (میترسم )ازش

 

 

منم میمونو  بردم تو اتاق خودمون . بعد وقتی میومد تو اتاق ما ، میگفت میمون برو از اینجا عصبانی

خلاصه یه مدت میمونه در به در بود خندونک

یه بار هم با پسر خاله و دختر خاله ام و امین رفتیم باغ وحش

 

 

 

کنار قفس میمونا واستاده بودیم و من و امین خیلی سعی داشتیم  مهیار با میمون دوست بشه خندونک

 

 

مهیار بهم میگفت سوده میمونو ولش کن بیا بریم

اونشب بعد از باغ وحش رفتیم  شهر بازی ارم و من با یه ترسم مواجه شدم

آخه چند وقتی بود استرس داشتم از سوار شدن به وسایل شهر بازی . اما ایندفه به اصرار دختر خاله ام سوار شدم و ااز ترس کلا دهنم بسته نشد همش جیغ میزدم خجالت

 اینم گل پسرم که تازگی خیلی به شهر بازی علاقه داره

 

 

و مورد سوم  : شیطان

 آقا داوود سرایدار آپارتمانیه که  دفتر مامانم اونجاست

وااااای هر وقت میاد تو دفتر مهیار ناراحتی میکنه .همش میچسبه به من و میگه داوود بره داوود بره سکوت

گاهی بهش میگم داوود یه پسر کوچولو داره که خیلی دوسش داره . داوود بچه ها رو دوست داره . اونم پشت سر من میگه دووووست ندایه (نداره)نه

 

یه سری ترس های کوچولو تر هم داره مثلا میگه من از مامولک میتسم .که اینو مطمئنم از خودم یاد گرفته

گاهی اوقات هم میخواد خودشو لوس کنه میاد میگه منو بغل کن  بغلمن میتسم  چشمک

میگم از چی بعد میمونه چی بگه هر چی جلوی چشمش باشه همونو میگه مثلا بالش

خلاااااصه نمیدونم با ترسش باید چی کار کنم

دوس ندارم تو وجودش موندگار بشه  ترس از میمون با گذشت زمان از بین رفت البته کلی براش از بازی میمونا و ... قصه میگفتیم   تا اینکه میمون عروسکی دوباره تو اتاق مهیار جا پیدا کرد اما در مورد بقیه موارد مطمئن نیستم که این راه کار  جواب بده 

در ضمن این پست و یه عالمه پست دیگه مدت هاست که قراره ثبت بشه اما وقت یاری نمیکنه چشمک

من و مهیار حدود یه ماهه که میریم سر کار . دو تایی خندونک 

قبل از اینکه مهیارو باردار باشم چند وقتی با مامانم کار میکردم اما دوران بارداری دیگه نرفتم سرکار مامان هم یه مرخصی طولانی گرفت و کار نکرد

کلا از اول تصمیم داشتم تا دو سالگی مهیار ،خونه بمونم و بعد شروع کنم دوباره کار بیرونو

حالا دوباره من و مامان تصمیم گرفتیم کارو شروع کنیم

فعلا همه چی خوبه نه خودم اذیت میشم نه مهیار . اما ادامه این شرایط بستگی به وضعیت مهیار داره  

اینم برنامه ی این روزامون :

 هر روز صبح زود از خواب بیدار میشیم و صبحو نه ی مهیارو میدم اگه هم حال صبحونه خوردن نداشته باشه یه شیر براش میخرم تو تاکسی میخوره و برسم دفتر صبحونه ی کامل .

مهیار محیط دفترو دوست داره یه وقتایی بعد از ظهر میخوام بیام خونه بهونه میگیره که همینجا بمونیمچشمک گاهی از دفتر میبرمش پارک . البته به نسبت قبل خیلی کمتر میره پارک بچه ام 

تو دفتر کارتون میبینه بازی میکنه نهارشو میخوره و حدود ساعت یک یا دو ،یه ساعتی میخوابه واسه همین شب ها هم زود خوابش میبره .

منم از فرصت خوابش استفاده میکنم و تند تند کارامو انجام میدم

یه وقتایی هم تو دفتر بهونه میگیره که فقط بغل من باشه خسته

و حسااابی این کارش منو خسته میکنه . اما فعلا نمیخوام خیلی باهاش مخالفت کنم آخه احساس میکنم تغییر شرایطش باعث این موضوع شده 

وااای بعد از ظهر ها که برمیگردیم خونه تو ماشین اینقد حرف میزنه که نگو

وقتی هم که حرفاش تموم میشه با خودش قصه میگه

دیشب کلی حرف زد یعنی تو نیم ساعتی که تو راه بودیم پنج دیقه ساکت نبود.

یه خانم و آقا تو ماشین بودن که هیچ ربطی به هم نداشتن بعد هی مهیار می پرسید خانوم چیه آقا میشه؟خنده

هی با صدای آروم بهش میگفتم خانوم خودش تنهاس . باز با صدای بلند تر میگفت آقا با خانوم چی میشن؟

باز کلی سوال میپرسید که خانوم با کی تلفن حرف زد؟چی گفت ؟ دوستش بهش چی گفت؟پیش دوستش کی بود؟و یه عاااالمه سوال دیگه

بعد راننده تاکسی ازم پرسید بچه تون چند وقتشه؟ گفتم دو سال و سه ماه

میگفت من بچه های سه سال و نیمه رو دیدم این مدلی حرف نمیزنن خندونک 

خانومه هم گفت آره ماشالله حواسش خیلی جمعه خندونک

خلاصه این کارای مهیار باعث میشه خسته نمونم یه وقتایی اینقد خنده ام میگیره از حرفاش .و هر شب که با امین میشینیم پیش هم کلی حرف برای گفتن داریم از جوجه مون

البته اگه بتونیم یه لحظه کنار هم بشینیم . آخه مهیار تا میبینه من کنار امین نشستم سریع میاد میگه پاشو پاشو برو اونور بشین خنده 

پیش هم نشینین خندونک 

این عکس مربوط به اولین روزیه که رفتیم سر کار

 

 

صبح که از خواب بیدار شد بهش گفتم مهیار میخوام ببرمت اداره ی بیمه . آخه همیشه تو بازی هاش اداره بیمه هم وجود داشت چشمک

وقتی رسیدیم دفتر چنان با تعجب به دور و برش نگاه میکرد . کلا چند دیقه ای تو هنگ بود

 

 

 

اینم چند روز بعد

 

 

عاشق اینه که وقتی من کپی یا پرینت می گیرم بیاد برگه ها رو از دستگاه بگیره

 

این پازلو هم مامان برای روز کودک با انتخاب خود مهیار براش خرید

چهار صفحه داره دو تاشو کامل مهیار حل کرد . که تصاویر کارتونی داشت اما اون دوتایی که تصویرش کارتونی نیست هیچ علاقه ای نشون ندا د به حل کردنش

 

 

و یکی از روزهام با دو تا از دوستام پارک لاله قرار گذاشتم و با مهیاربعد از ساعت کار، رفتیم .هوا عااالی بود

 

 

واسش لباس گرم هم گذاشته بودم تو کیفم واسه احتیاط که گیر داد سویی شرتشو با شورت بپوشهخندونک

کلی باهاش سر و کله زدم تا قبول کرد شلوار پاش کنه 

 

 

 

 

 

تا پست بعدی

به قول مهیار به امید خدا





[موضوع : شاهزاده کوچولو تو خرده سیاره هفتم(خاطرات)]
تاريخ : 4 / 7 / 1393 | 10:15 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

پسری من در طول روز یه عالمه حرف میزنه

یه عااااااااااااااااااااااااااااااالمه

مثل فنچ میمونه آرام

و ما هم حسااااابی عاشق شیرین زبونی هاشیم

من همیشه دوست داشتم بچه ام پرحرف باشه متنظر

مهیار هم حساااابی منو به این خواسته ام رسوند

 

دیشب تو حیاط خونه ی مامان بودم که آقای همسایه رو دیدم

مهیار قبل از من با صدای بلند چند بار بهش سلام داد و خیلی تند و پشت سر هم میگفت : خوبی؟ شبتون بخیر منون خلی منون تشکر خودض

یعنی سلام خوبی ،شبتون بخیر ،ممنون،خیلی ممنون ،تشکر ،خداحافظ

وتو این مدت آقای همسایه فقط فرصت کرد بگه سلام پسرم خداحافظ خندونک

یه وقتایی هم میگه سلام برسون . حالا به کی خودشم نمیدونه خنده

 

چند روز پیش هم آژانس گرفته بودم برم خونه ی مامان

از اول که میشینه تو ماشین به همون شیوه ی قبلی با راننده احوالپرسی میکنه گاهی هم میگه وقت بخیر

بعدشم  خیلی مودبانه میشینه رو صندلی و شروع میکنه نگاه کردن به دور و برش

مثلا اگه رادیو روشن باشه هر چند دیقه یه بار از من میپرسه آقا چی میگه خانوم چی میگه

هر چی هم بیرون ببینه در موردش می پرسه

یه بار هم راننده تند می رفت بعد تو خیابون یه ماشین بهش نزدیک شد کم مونده بزنه به تاکسی

مهیار میگه آقا نزنی بهش

 اینم واسه اینه که من جدیدا خییلی ترسو شدم خجالت  و همش به امین میگم وای نزنی به این نزنی به اون مهیار هم از من یاد گرفته

وقتی هم بهش میگم کرایه رو حساب کن باز کلی بفرمایید و آقا تشکر و میسی و منون نثار راننده میکنه

و همیشه هم منتظر بقیه ی پولش میمونه در حد دو ثانیه خندونک اگه آقا بقیه ی پولو به سرعت نده تند تند میگه آقا بقیه اشو بده خندونک

حالا یه وقتایی هم که بقیه نداره بهش میگم قبول میکنه خدا رو شکر

وقتی هم می خوام پیاده بشم اگه تو کوچه باشه چون بن بسته مهیارو اول میزارم بیرون

چون قبلا بهش گفتم که از ماشین میای بیرون نباید بری وسط کوچه

همش به من میگه منو ماشینا نزنن بغلم کن

خیییییلی جون عزیزه به خدا  چشمک

 



ادامه مطلب

[موضوع : فرهنگ لغت نی نی]
تاريخ : 12 / 6 / 1393 | 4:12 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

بلاخره اومدم تا عکسهای تولد بزارم

دوشنبه 27 مرداد یه جشن تولد رنگین کمونی واسه گل پسری گرفتیم

10 روز بعد از اومدن دایی علی خندونک

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : تولدت مبارک]
تاريخ : 8 / 5 / 1393 | 2:59 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 واسه جشن تولد گل پسر

 

من و امین تصمیم داریم  آخر مرداد که همزمان با اومدن دایی علی میشه براش یه جشن تولد

بگیریم  متنظر

 

کلی هم براش برنامه ریزی کردیم  درسخوان

 

چند روز پیش رفتیم بازار تهران وسایل تزیینی گرفتیم مهیارو هم بردیم اینقد ذوق زده شده بود یه عالمه ریسه و بادکنک میدید که نگو

تو اولین مغازه که رفتیم تند تند میگفت تبلد تبلد

بعدشم هی میرفت از قفسه هایی که دستش میرسید وسیله برمیداشت میومد میگفت اینم بخریممحبت

 

تمش هم که آماده است به لطف دوست عزیزم سعیده جون مامان آرتین که خیلی برام زحمت کشید بوس 

 

خلااااااااااصه

برنامه ها داریم براش چشمک

 

اما همون روز تولد دلمون نیومد بدون شیرینی و شمع وکیک بگزره واسه همین من دست به کار

کیک پزی شدم و امین هم براش شیرینی خرید

 

 

 

 

دایی سعید هم یه ژله ی خوشگل خرید براش که کلی ذوق کرد و همش عجله داشت بخورش  خوشمزه 

 

 

بعد از آخرین افطار ماه رمضون کیکمونو برداشتیم و واسه تبریک عید با مامانی و دایی سعید رفتیم خونه ی عمو جون

 

و تو راه برگشت هم مهیارو بردیم پارک

 

 

 

همیشه دنبالش میریم رو پله های سرسره که یه وقت نیوفته

 

اونشب برای اولین بار خودش تنهایی از پله های سرسره رفت بالا و از اون سرسره بزرگا که

پیییییچ پیچی ان سر خورد اومد پایین

 

دل منم باهاش سر خورد افتاد رو زمین  چشمک

 

ولی مهم خودشه که کلی ذوق کرد

 





[موضوع : تولدت مبارک]
تاريخ : 2 / 5 / 1393 | 22:45 | نویسنده : مامان سوده و بابا امین

 

 

مهیار عزیزم

 

دستهای کوچولوت امن ترین پناه گاه دنیاست برای من

 

و این حس خوب رو  مدیون وجودت هستم

 

ممنونم که هستی

 

ممنونم که هر روز برای من انگیزه ای تازه ایجاد میکنی

 

تا زنده باشم نفس بکشم و زندگی کنم

 

ممنونم که با انزژی بی نهایتت به روح و جان  من امید  دادی

 

 

 

 

خدایا

 

غریزه ی مادری را به نوع من دادی که کودکی را در آغوشم پرورش دهم .

 

آرام او باشم و او آرام من .

 

همراه او باشم تا لحظه ای که نیازش از من ساقط شود

 

 کمکم کن تا قدر شناس باشم

 

کمکم کن تا لایق مادری کردن باشم

 

 وکمکم کن تا آنطور که شایسته ی شان آدمی است او را پرورش دهم

 

 

 

 





[موضوع : تولدت مبارک]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد