مهیار نازممهیار نازم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو و راز گل سرخ

من شبیه کی ام ؟

 به نظر شما مهیار شبیه کیه ؟   نظر من وامین یه چیزه و نظر اطرافیان یه چیز دیگه ممنون می شم اگه نظرتونو برام   بذارین فقط عکس هایی که گذاشتم سنشون با الان مهیار یکی نیست اما فکر میکنم   تو یه نگاه کلی بشه نظر داد     برای دیدن عکسها لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید مهیار جوجو     امین وقتی سه ماهه بوده    عمه نازی وقتی نمی دونم چند وقته بوده     دایی علی فکر کنم سه ساله بوده   ...
7 اسفند 1391

داستان من و قابلمه های مهیار

من ناراحت نیستم و آرامشمو حفظ می کنم تا به نتیجه مورد نظر برسم   نزدیک یک ماهه که دارم غذای کمکی واسه مهیار امتحان می کنم اما پسری نمی پسنده نمی دونم چرا از فرنی و حریره بادوم شروع کردم و طبق نظر دکتر هر کدومو سه تا چهار روز امتحان کردم و از یه قاشق در روز به هفت ،هشت قاشق رسوندم فرنی  : می خورد اما بهش نساخت دلش عین سنگ سفت می شد بعد فهمیدم از شیره حریره بادوم بدون شیر : دو ، سه روز استقبال کرد اما الان   پوره سیب زمینی : بعد از خوردن یکی دو قاشق پوره کدو : پوره هویج: انواع سوپ با مواد مجاز : واسه سه تا چهار قاشق اگه در حال تماشای ترانه های yor baby can باشه...
5 اسفند 1391

مهیار و عمه نازی

سه شنبه 17/11/1391 عمه نازی اومد تهران .شب رفتیم دنبالش تو فرودگاه مهیار جوجو داشت تو بغل بابایی بازی میکرد و می خندید . عمه نازی اومد روبروش و طبق معمول بعد از کمی خیره شدن زد زیر گریه اونم چه گریه ای طفلکی عمه نازی  اما ناراحتی مهیار فقط یه ساعت ادامه داشت بعد از اون اینقدر با نازی جور شد که چشم ازش برنمیداشت و همش تو بغلش بود الان چند روزه که عمه نازی پیشمونه و حسابی با مهیار جور شده من و امینم یه نفس راحت کشیدیم اینو عمه نازی الان گفت و من نوشتم برای گل پسر باورم نمی شد که اینقدر بزرگ شده ،خوشگل شده .همش از خودم می پرسیدم این همون مهیار کوچولو منه؟ الان خیلی به مهیار عادت کردم . وقتی یه ساعت می خوابه دلم ت...
24 بهمن 1391

مسافرت شمال

جمعه شب تصمیم گرفتیم بریم شمال و شنبه شب من و امین و گل پسری ،مامانم اینا ،دایی سعید و فاطمه جون و عمه نازی راه افتادیم و ساعت 1 شب رسیدیم شهسوار خونه دوست بابایی. هوا یه خورده سرد بود اما بهمون خوش گذشت .مهیار هم برعکس مسافرت های قبلی اصلا تو ماشین اذیت نشد  اینم چند تاعکس از مسافرت: ...
24 بهمن 1391

واکسن 6 ماهگی

شنبه 14/11/1391 پسرمو بردیم واسه واکسن 6 ماهگی     صبح زود بیدار شدیم با خودم فکر می کردم روز سختی رو در پیش دارم .بهش قطره استامینوفن دادیم بعدش هم پیش به سوی درمانگاه شهرداری . خوش حال بود و می خندید مثل همیشه که می بریمش ددر . اما طفلی بی خبر بود که ددر خبری نیست . تصمیم گرفتیم اگه امروز حالش خوب بود شب بعد از خرید بریم ددر . وقتی بردیم تو اتاق واکسن ،با دقت به همه جا نگاه می کرد که خانوم پرستار با یه آمپول خوشگل اومد بالای سرش و به سرعت یکی از واکسن ها رو زد اونقدر به سرعت که خود مهیار دیر فهمید چی شد اولش یه خورده خیره نگاه کرد و بعد زد زیر گریه و در عرض چند ثانیه جیغ های بنفش و گریه های بلند در...
21 بهمن 1391

پسر گلم نیم ساله شد

 ماهه که ما از خدا یه هدیه زیبا گرفتیم و بابت داشتن اون هر چه قدر شکر کنیم کمه        یه روزی اینجا تو قسمتی از یه پست (خاطره روز بعد از زایمان) برای مهیار نوشتم که : تو توی کریرت با یه سرهمی خوشگل آروم گرفته بودی و من یه کم نا آروم بودم . لبهام می خندیدولی از چیزهایی که در انتظارمون بود ، می ترسیدم .شاید کنار اومدن با شرایط جدیدم برام سخت باشه  اما حالا با اطمینان میگم که من خوشحال و خوشبختم چون یه پسر کوچولو دارم که هر روز صبح با صدای گریه اش منو بیدار میکنه ،با نوازش کردنش یه عالمه آرامش می گیرم،دو تا دست کوچولو تو دستام جا می گیرن ،وقتی باهاش بازی میک...
13 بهمن 1391