مهیار نازممهیار نازم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو و راز گل سرخ

منم از اونااااااااااااااا میخوام

هفته پیش رفتیم فروشگاه شهروند البته به خاطر جشن صعود ایران به جام جهانی خیابونا خیلی شلوغ بود به همین خاطر حدود ١٢ شب رسیدیم فروشگاه و حسابی خلوت بود از وقتی که مهیار میتونه خوب بشینه دیگه تو آغوش نمیزارمش و میشینه تو سبد اونم خوشحااااااااااااال به دور و برش نگاه میکنه و اگه چیزی توجهش رو جلب کنه با دست میکشه به سمت خودش و ......... کلا ریاست میکنه واسه خودش من و امین داشتیم خرید میکردیم و راستش یکم عجله داشتیم که زود بریم خونه . که مهیار یکی از این سبدها که ماشین سرشه دید و شروع کرد به جییییییییییییییغ زدن ما هم سعی کردیم حواسشو پرت کنیم تا ماشینو نبینه .  به خریدمون ادامه دادیم آخه فقط یه کوچولو  مونده بود و ...
4 تير 1392

بازی وبلاگی

  ١_ بزرگترین ترس تو زندگیت چیه ؟  ترس زیاده  نمی تونم بگم بزرگترین ترسم چیه مثلا ترس از دست دادن عزیزانم  یا ترس از پیکره های بزرگ که برام خیلی ایجاد محدودیت کرده ٢_ اگه ٢٤ ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی ؟ می رفتم به خونه ای که وقتی بچه بودم اونجا زندگی میکردم سر میزدم، ببینم چقدر با چیزهایی که تو ذهنم مونده فرق میکنه البته داخل خونه چون بیرونشو دیدم و اونی نبود که تو ذهنم مونده بود من فکر میکرم خیابونش خیلی بزرگه چون اونموقع کوچولو بودم اما واقا کوچیک بود ٣_ اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یک آرزوی ٥ تا ١٥ حرفی رو داشته باشه چی آرزو میکنی ؟   سلامت ثروت آرامش ...
3 تير 1392

گل پسرم مریض شده

سه شنبه مهیار چند تا سرفه کرد و شب بردیمش دکتر تا معاینه بشه که دکتر گفت فعلا مشکلی نداره اما یه سری دارو واسش نوشت که اگه حالش بد شد بهش بدیم . از روز چهارشنبه وضع گلوش خیلی خراب شد همش سرفه میکنه و آبریزش بینی داره مهیار تا حالا سرماخورده نشده بود و الان برام خیلی سخته مریضیش دارو خوردنش وااااااای خودش یه پروژه است . امروز ظهر تو خواب ناله میکرد   بیشتر خوابه اما وقتی بیداره جبران ساعت های خوابشو میکنه . مثلا امروز 4 دفعه پذیرایی رو جارو کشیدم تازه وقتی جارو روشن میشه خودش میاد میشینه رو جارو و دائم روشن و خاموش میکنه .   تا ازش غافل میشم یه خرا...
12 خرداد 1392

کف گرگی

مشهد که بودم یه کوچولو مهیارو سپردم به پسرخاله ام تا کارامو انجام بدم اومدم دیدم بچه کف گرگی میزنه اسماعیل جون یادم باشه واسه آموزش های بعدی هم بیام پیشت حالا هر وقت به مهیار میگم مهیار کف گرگی بزن با کف دست میاد تو صورتم ...
10 خرداد 1392

اولین سفر با قطار

خوب بلاخره من تصمیم گرفتم همراه مامان و بابا برم مشهد و امینو تنها بذارم سفر کوتاهی بود اما بهمون خوش گذشت  و مهیار جو جو هم برای اولین بار سوار قطار شد . فکر می کردم شاید یه خورده اذیت بشه اما خیلی خوب بود مخصوصا مسیر برگشت که یه لحظه آروم نگرفت و همش شیطونی کرد اینم چند تا عکس از پسرم تو قطار بقیه عکس ها در ادامه مطلب :   این بالا رو دوست داشت   اینجا دایی سعید یه سیم شارژر از بالا آویزون کرده بود و مهیار میکشید به سمت خودش داشتم با مامانم صحبت میکردم حواسم به مهیار نبود یهو دیدم غذایی که واسش کنار گذاشته بودمو ریخته رو صندلی تا راحت تر بخوره .   ...
10 خرداد 1392

دوباره سفر به مشهد

دوباره سفر یه خورده واسه رفتنم شک دارم فردا شب مامان و بابا وسعید و فاطمه جون دارن چندروزی     میرن مشهد . امین خیلی بهم اصرار کرد که تو هم برو یه آب و هوایی عوض میکنی . یه کار اداری هم تو مشهد دارم که البته واسه انجامش عجله ای ندارم . تردیدم به خاطر اینه که :   1-مهیار خیلی به من وابسته است می ترسم اذیت بشیم . 2-دوست ندارم روز مرد ، امینو تنها بذارم . اولیش تا حدی برطرف شده چون دیروز با تکتم دختر خاله ام صحبت کردم میگفت ما  نمیذاریم بهت سخت بگذره کمکت میکنیم  .  دایی سعید هم همراهمون هست و مهیار باهاش خوب کنار میاد . یه عم...
1 خرداد 1392

دومین سفر مهیار جون به مشهد

مهیار جوجو واسه دومین بار  تو تاریخ 1392/02/11رفت وطن به ظور کلی بهمون خوش گذشت شب ساعت 11 راه افتادیم دایی علی همراهمون بود واسه همین خیلی راحت بودیم .ایندفعه مهیار جون تو راه خیلی خوب بود آخه خوابش درست شده و شبها خووووووووووب می خوابه و تو ماشین مامان و پسر چشم خوابو در آوردیم. اما مدت اقامتمون یه خورده جوجو اذیت شد آخه رفتنمون همزمان شد با در اومدن دومین دندون مهیار و ورم لثه ی بالاییش . یه مشکلی هم برام پیش اومده از وقتی که برگشتیم مهیار همش به من یا امین چسبیده و از یه قدمی اش نمی تونیم دور بشیم . فقط وقتی خونه ی مامان اینا هستم اوضاع بهتره .یه جورایی به مهیار حق می دم اما خودم خیلی خسته شدم. با خودم قرار گذاشتم بهش ...
30 ارديبهشت 1392