پارک آب و آتش
یه روز سه تایی رفتیم پارک آب و آتش
یه دست لباس اضافه هم برای مهیار برداشتم که حسابی آب بازی کنه اونجا![]()
یه خورده آب بازی کرد اما نه اونقدی که من انتظار داشتم












یه کم که بازی کرد اومد به من و امین گفت بیاین بازی ![]()
یه آقایی هم اونجا واستاده بود مامور این بود که بزرگترها کودک درونش فعال نشه ![]()
به مهیار گفت فقط خودت
و پسر دل نازک من قهر کرد و دیگه نرفت زیر آب ![]()
یعنی قیافه اش دیدن داشت وقتی با آقاهه قهر کرده بود
همینجوری اومد سرشو تکیه داد به من و بغض کرده بود همش هم میگفت : آقا دعوا 

لباسش رو عوض کردیم و رفتیم یه قسمت دیگه ی پارک تا اون آقاهه رو نبینه یاد غم و غصه هاش بیوفته ![]()












بازم یه روز خوب سه تایی کنار هم
![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پارک آب و آتش 
