مهیار نازممهیار نازم، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

شازده کوچولو و راز گل سرخ

پسر گلم نیم ساله شد

 ماهه که ما از خدا یه هدیه زیبا گرفتیم و بابت داشتن اون هر چه قدر شکر کنیم کمه        یه روزی اینجا تو قسمتی از یه پست (خاطره روز بعد از زایمان) برای مهیار نوشتم که : تو توی کریرت با یه سرهمی خوشگل آروم گرفته بودی و من یه کم نا آروم بودم . لبهام می خندیدولی از چیزهایی که در انتظارمون بود ، می ترسیدم .شاید کنار اومدن با شرایط جدیدم برام سخت باشه  اما حالا با اطمینان میگم که من خوشحال و خوشبختم چون یه پسر کوچولو دارم که هر روز صبح با صدای گریه اش منو بیدار میکنه ،با نوازش کردنش یه عالمه آرامش می گیرم،دو تا دست کوچولو تو دستام جا می گیرن ،وقتی باهاش بازی میک...
13 بهمن 1391

بدون کمک می شینم

هوراااااااااااااااااااااااااااا   گل پسری برای اولین بار بدون کمک چند لحظه نشست ٢/١١/١٣٩١ بابا امین از سر کار اومد حوصله مون سر رفته بود تصمیم گرفتیم مهیار رو ببریم یه اسباب بازی فروشی ببینیم وقتی یه عالمه اسباب بازی ببینه چه عکس العملی داره هیچ عکس العملی نداشت ما هم واسش یه گوشی تلفن و یه کرم که حالت بدنش واسمون یاد آور شروع خزیدن مهیاره و یه کتاب آینه ای گرفتیم و رفتیم خونه مامانی    مهیار جون از اسباب بازی هاش خوشش اومد و با هم مشغول بازی بودیم که متوجه شدم می تونه خودش رو کنترل کنه . فکر کنم از ذوق بازی با تلفن بودکه به خودش زحمت داد ونشست ...
6 بهمن 1391

مهیار غذا خور می شود

بیست روزه که دارم میشمارم 19 روز مونده ، 18 روز مونده ، 17 روز مونده و بلاخره دیروز مهیار جون اولین فرنی رو خورد.   سه شنبه 03/11/1391 مهیار جونی رو بردیم دکتر .دوباره کلی به دکتر خیره شد و گریه کرد. من و امین هم خندیدیم وزن مهیار 500/7 شده . آقای دکتر اجازه داد بهش غذا بدیم.قرار شد از پنج شنبه شروع کنیم . مامانی زحمت کشید و براش آرد برنج درست کرد. روز پنج شنبه مهمون داشتم. یکی از دوستهای دوران دبیرستانم که الان دو تا بچه داره سامان کلاس دوم دبستان و ستایش که یک سال و نیمشه.  صبح زود بیدار شدم و تند تند کارامو انجام دادم و کلی با وسایل آشپزخونه اختلاط کردم. مهیار امروز حسابی باهام مدارا کرد ...
6 بهمن 1391

کالسکه سواری تو خونه

من دوست دارم مامانم هر جا تو خونه می ره ببینمش خوب چی بهتر از این بود که بغل مامانم  تو خونه بچرخم مامان سوده همه چی رو کنار گذاشته بود و همش کنار من بود  منم خوووووشحال.   وقتی شب می شد و می خواست استراحت کنه یه عالمه کار انجام نشده داشت . تازه منم بیدار بغل بابا امین . بابا امین   مامان سوده  بلاخره بابا امین چاره اندیشید  و منو تو خونه  با کالسکه چرخوند خوب منم خوشم اومد البته مدت کوتاهی در طول روز اما بازم مامانم میگه غنیمته   مثل اینجا:  داریم با مامان سوده عروسکهامو که همیشه در حال خوردنشون هستم و...
6 بهمن 1391

خاطره روز زایمان

  روزی که تو اومدی یه عالمه استرس داشتم. باورم نمیشد که فقط چند ساعت مونده تا تو بیای . از خواب کوتاهی که داشتم، بیدار شدم . چون باید ناشتا می موندم، صبحونه نخوردم. برای رفتن آماده شدم و همراه بابا امین، دایی سعید، دایی علی، مامان بزرگات، عمه نازی و عمه تکتم ، خاله معصومه و خاله زهرا، و تکتم دختر خاله جون من، رفتیم بیمارستان مادران.البته عزیزم اینا همه اومدن ،چون ذوق دیدنت رو تو لحظه های اول زندگیت داشتن . وگرنه من خودم بلد بودم برم.      من و بابا امین و مامان بزرگات تو یه ماشین بودیم. تو راه حرف زیادی نزدم  و این راه رو برام طولانی تر کرد . ساعت حدود 7:30 بودکه رسیدیم. اول پذیرش شدم بعد رف...
23 دی 1391

اینم از فرهنگ لغت نی نی

مهیار آواهای ماه های قبلو ادا می کنه اما یه آواهایی رو بعضی وقتها می گه اما نه زیاد مثل ده گه  ممممم   هه  بعضی هاشو هم یادم نمونده  الان که دارم این پستو می ذارم مهیار تازه خوابیده . چند وقته دوباره خوابش به هم خورده باید یه فکری به حالش کنم اگه بخت باهامون یار بود این آخر هفته برای خوابش برنامه ها دارم . فردا بیرون کار دارم باید صبح زود بیدار شم تا بتونم قبل از اینکه مامان بره سر کار برگردم پیش جوجو ...
22 دی 1391